ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

اواخر 4ماهگی تا ورود به 5ماهگیه پسرم

سلام شیرینم.چهار شنبه 20آذر سه نفره به سمت مشهد حرکت کردیم،خیلی عوض شدی!!!سریه قبل که میخواستیم بریممشهد همش تو ماشین لالا بودی ولی این سری.......همش بیدار و تو بغل من! دور وبرت رو نیگا میکردی و اولین برف عمرت رو هم دیدی,اینجا وقت عکس گذاشتن ندارم.انشالله خونه خودمون عکس میذارم. وقتی رسیدیم سر تو همه با هم دعوا داشتن،الهی دورت بگردم. بابایی جمعه22آذر حرکت کرد ب سمت گنبد،خدا پشت و پناهش،و عصر جمعه هم شما به پشت بودی و برگشتی دمر شدی اینقد همه برات دست زدن.... و سریع ب بابا محمود زنگ زدم و خوش خبری دادم،حالا هم تموم تلاشتو مکینی تابری جلو...البته میچرچی و از جات تکون میخوری ولی نمیری جلو بیشتر ب چپ و راست میری. عزیزم برای دخمل عم...
27 آذر 1392

این چند روز ...

  .: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ،  4 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 47 دقیقه و 24 ثانیه  سن دارد :.     سلام عشق مامان.در تاریخ 13/9/92صبح بو د که دیدم شما پاهاتو میبری بالا  و با دستای قشنگت می گیریش ولی صبح دیدم انگشتای پاتو میکنی تو دهنت...منم اینطوری شده بودم اینقد خوشمزه میخوریشون. و منم محکم گرفتمت تو بغلم و فشاااارت داد م ،خیلی این کارت بامزست.این عکسش:این که پاهات لخته صبح ازت گرفتم        صبح پوشکتو عوض  کردم و رفتم که دستامو بشورم ،وقتی برگشتم دیدم شما دمر شدی!تا جایی که من یادمه شما رو به پشت گذاشته بودم البته کمی مشکوکم باخ...
17 آذر 1392

یه پست طولانی تقدیم با عشق به پسملیه عشقم

سلام عشق.چه حالی میده سر صبح بیدار بشی،و چشماتو بزور باز کنی و با این صحنه مواجه بشی...... غیر قابل وصفه،چه ناز خوابیدی گلِ نازم: .این عکسای پایین رو عمه جون ازت گرفته بود و دیشب همه رو برام ریخت تو فلش و حالا هم من برات میذارم اینجا تا یادگاری بمونه. دیشب خونه عمه بودیم نگار جون هم همه ی عروسکای پشمالو شو آورده بود تا باهاشون بازی کنی. خیلی دوست داره.  با عروسکای نگار ازت عکس گرفتم.عکس دسته جمعی با عروسکای پشمالو: فقط دنبال این بودی تا عروسکا رو بخوری،عاشق خوردنی،   منقار این شتر مرغه رو میکردی تو دهنت و من سریع در میاوردم اینم نگار خانم،که با چادر خانم تر شده،البته این عکس عاشورا...
12 آذر 1392

اولین غذا خوردن پسملی با توکل به خدا

سلام.امروز در تاریخ 9/9/92 شما شروع کردی به خوردن غذای کمکی.  با توکل به خدا بهت لعاب برنج دادم و شما هم استقبال کردی و خوشت اومد.خیلی استرس داشتم و امیدوارم بهت بسازه. نگرونم که یه وقت به معده ی کوچولو و نازت نسازه. از یه قاشق مربا خوری شروع کردم.توش یه کوچولو نبات ریختم که سردیت نکنه.البته دستور پزشکه و من دراوردی نیس خوشگلم. دیروز هم تو اخبار شنیدم که پزشکا میگن بهتره به نوزادان از 4ماهگی غذای کمکی داده بشه بدن نوزاد رو مقاوم میکنه. بعدشم گرفتی یه ساعتی رو خوابیدی!!!!!تو و خوااب؟؟! قاشق تو افتتاح کردم،جالب بود حرارتی بوده و من نمیدوستم،غذا که گرم باشه شروع میکنه به تغییر رنگ و صورتی میشه. اینم شما هن...
10 آذر 1392

اولین دوست پسملی

سلام عشقم.امروز منو شما دونفری رفتیم خونه خاله مژده(دوست من)اونجا بقیه ی دوستای منم بودن..خیلی بهت خوش گذشت عزیزکم. اینو از خنده هات میفهمم.البته خیلی هم خسته شده بودی.آخه از ساعت 10صبح تا 8شب اونجا بودیم.و بعدشم بابایی اومد دنبالمون و رفتیم خونه بابا جوون.اونجا هم که فقط و فقط بغل بودی و اصلا رو زمین نبودی.یا بغل بابا جوون یا بغل عموها به نوبت یا عمه جون..... یه کم خسته هم شده بودی و الان اومدیم خونه سریع لالا کردی. خوب پسر خوشگلم خاله مژده یه نی نیه ناز داره(آقا سپهر) که با شما تقریبا 16ساعت فاصله سنی داره.شما 16ساعت بزرگ تری ... اینم شما دوست کوچولوها...اولین دوستته عزیزم.: اینقد آب دهنت میومد که جلوی...
7 آذر 1392

این چند روز

سلام پسرم. الهی مامان فدات بشه.چند روزه شیر کم میخوری و نمیدونم برای چیه.قبلا حدود نیم ساعت یا اگه زیاد بخوری40دقیقه زیر سینه بودی ولی جدیدا فقط5دقیقه.اینطوری من نگرونم،میترسم وزنت کم بشه.به بابا میگم شاید برای دندون باشه البته خیلی هم شیطون شدی و فقط بازی میکنی... دیشب رفتم پوشک بگیرم هرجا رفتم سایز شما پیدا نکردم (مارکی ک میخواستم) و به ناچار یه پوشک دیگه خریدم.  جان ب ب خریدم و امیدوارم حساسیت نداشته باشی. انیچند روزه فقط دستت تو دهنته و محکم میکشی رو لثه هات.و همیشه سینت خیسه!منم مجبور شدم و پیشبند میبندم و شما پیشبندو میکنی تو دهنت! البته از پیشبند خیلی بدت میاد. موقع می می خوردن با دستت م...
6 آذر 1392

جایزه برا عشقمون

سلام عسلی. من اومدم دوباره.شیطون چقد جییغ میزنی،گلوت درد میگیره مامان. شب با،بابامحمود رفتیم بیرون.و بابایی برات جایزه خرید،که میگی بابا...البته ما چند بار میگیم و خواهش و التماس میکنیم تا شما بگی بابا. ولی بابایی برات خرید. بابایی میگه قابل پسرمو نداره: چه جوراب شلواری هایی.تو پات خیلی قشنگ شده. و اینم عکسای داااااغ همین الان گرفتم: ...
4 آذر 1392

.: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ، 4 ماه و 10 روز و 5 ساعت و 10 دقیقه و 48 ثانیه سن دارد :.

سلام نازدردونه. امروز صبح ساعت 8 بیدار شدم و طبق معمول خیلی  آهسته از کنارت بلند شدم و رفتم.خواستم خونه رو جارو کنم اومدم و تو اتاق یه سرک کشیدم،دیدم شما بیدار شدی....منم دیدم آرومی خودمو بهت نشون ندادم ،و شروع کردم به جارو زدن. مابین جارو دوباره اومدم و تو رو دیدم اینطوری.......... خیلی ترسیدم خدا بهت رحم کرد: من شما رو وسط تخت میذارم،اینقد که تکون میخوری. وقتی تو دلم بودی این لباس نازو عزیز جوون برات خرید همراه با یه شلوارک از جنس جیبش.خیلی دوس داشتم بدنیا بیای و تنت کنم.و حالا......عزیزم خیلی ماه شدی،هر لباسی میپوشی بهت میاد.همه ی رنگها بهت میاد فرشته کوچولوی من.فقط نمیدونم چرا وقتی اینو ...
4 آذر 1392

گُلِ سُرخِ زِندگیه ما

  گل سرخ زندگیه ما گلم کار جدیدت بوو گفتن و....پرتاب آبِ دهنته!!!! من عاشقتم دیوونتم پسرم.بابایی بعد از ظهر لالا بود و تو هم کنارش دراز کشیده بودی.بابایی میگه دیدم یکی داره دستمو میخوره و بیدار شده دیده شمایی!!بابایی میگه قشنگ لثه هاشو احساس میکردم.....   ...
3 آذر 1392